






از تو می پرسم دوست؟
چه خبر از دل من؟
كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من
تو شكیبا بی شكیبم كردی
بنگر انقدر غریبم كردی
كه شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
باز هم می گویم انتظارم روزی
می ستاند پایان.
باز هم می گویی؛ جای پای امید
مژده پایانی
نیك باشد شاید.
باز هم می گویی؛كه همینها باید
باز هم می گویی؛كه نباشد هر حرف
از برای گفتن و نباشد هر جا؛ از برای رفتن.
انجمادم را باز متهم می سازی؛
مجمر صبر دل تا لبالب پر شد
این تلاطم اخر سر به طغیان گذاشت
و خروشم از ركودم پرسید:
تو چرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست؟
و من از تو می پرسم ای دوست
از تو ای دغدغه ساز
از تو ای شورافكن
تو چه كردی با من؟
تو چه كردی با من
كه غریبانه ترین شعر زمین را گفتم.
تــــــــــو چه كردی با من؟











گفتم بمان و بگذار که حضورت روشن کند شب های بی کسی و تنهاييم را...گفتم که هم نفسم شو در لحظه های بی هم نفسی...گفتم در روزگاری که عشق بازيچه ی دست اين و آن شده دوستم داشته باش...
گفتم لحظه ها و ثانيه ها را می خواهم تنها برای با تو بودن...تنها برای به ياد تو بودن...و تنها برای زمزمه کردن نام تو...
گفتم نرو...
برای ماندنت اصرار کردم...برای ماندنت از واژه ها کمک گرفتم...برای ماندنت دوستت دارم را در عمق چشمانم حک کردم...
اما تو نديدی...نخواستی که ببينی...نخواستی که لمس کنی حس ناب با هم بودن را...و تنها اجازه دادی که تصوير مبهم لبخندت روزگار يخ زده ی پس از تو را گرم کند...
گفتم که من چيزی برای بخشيدن به تو ندارم جز دلی که عشق تو را سايه بان خانه اش کرده و وجود تو را مهمان هميشگی اش...
و تو قلبم را پذيرفتی را تا زير پاهايت بگذاری و تنها ردپاهايت برايم يادگاری بماند...
نمی گويم پس از تو زنده نخواهم ماند اما زندگيم ديگر هيچ شباهتی به آدميان دور و برم نخواهد داشت










برچسب:
نویسنده: سعید چاکری