بگو او نخواست! نـخـواسـت كـسـى جـز مـن در دلــش خـانـه كـنـد......
********************************************************
پاهایت را بگذار اینجا…
درست روی قلبم…
ببخش مرا …
چیز دیگری نداشتم که فرش قدومت کنم …
آهسته قدم بردار اینجا…
تارو پود این فرش قرمز پر از گل احساسم است…!
********************************************************
من و تو از همان روز اول،
محکوم به از دست دادن بودیم!
تو، همان یک ذره احساست را…
و من…
تمام زندگی ام را!
******************************************************
ساده براي خودم ...و همـــهـ چـــيزهاي بعــدش ...
*****************************************************
بی تواین فاصله هاطاقت من رابرده،ساعتم زنگ زده عقربه هایش مرده،کاش باورکنی ازدوری تودلتنگم،این دل خسته ام ازدوری توپژمرده...
برچسب:
نویسنده: سعید چاکری