خرید بک لینک
یه روزی دیدمش گفت بگو دوست دارم،اما من از او خداحافظی کردم و رفتم
بار دیگر در پارک دیدمش،شاخه گلی به دستم داد و گفت بگو دوستت دارم ولی من از او خداحافظی کردم و رفتم
بار دیگر در خیابان از دور دیدمش اشک در چشمانش جاری شده بود،ازم خواست بگم دوستش دارم اما من خداحافظی کردم و رفتم
بار دیگر شنیده بودم مریض شده است،شاخه گلی مهیا کردم و به دیدنش رفتم
از شدت بیماری قادر به صحبت کردن با من نبود دستم را به ارامی گرفت و بروی لبانش گذاشت
وازم خواست بگویم دوستش دارم اما من از او خداحافظی کردم و رفتم
بار آخر وقتی دیدمش پارچه سفیدی برویش کشیده بودند
پارچه را کنار زدم
آرام با چهره ای مخلص و بی ریا خوابیده بود
آن لحظه بود که قطره اشکی ازچشمانم چکید
آن لحظه بود که فهمیدم چقدر دوســـــــــــــــتش دارم
با صدای بلند فریاد زدم........
ای عشــــــــــــــــــــــق دوســــــــــــــــــــــت دارم.

برچسب: نویسنده: سعید چاکری تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت: 23:12

صفحه بندی